تبليغاتX
عاشقانه ها...






عاشقانه ها...

برای با هم بودن...

چرا آدما نمیدونن بعضی وقت ها

 خدافــــظ یعنی...

 نــــذار برم ...

یعنـــــــی بــرم گــــردون...

سفــــت بغلـــــم کـــن...

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و

بگــــــو :

خدافــــظ و زهــــر مـــار...

بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ...

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!

مــــــگه الکیــــــــه!!!!"

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای

بری؟!!!

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟!...

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 10:41 توسط شقایق| |

همه گفتن:

عشقت داره بهت خیانت می کنه!...

گفتم:می دونم!

گفتن:

این یعنی دوستت ندارهااااا!...

گفتم: می دونم!

گفتن:

خره یه روز میذاره میرها تنها میشی !...

گفتم:می دونم!

 گفتند:

پس چرا ولش نمی کنی؟...

گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم !!!

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 17:25 توسط شقایق| |

لمس انگشتانت بر روی لبهای من

چه احساس خوبی دارد ...

وقتیـ می دانم لبهایم

از آن توستــــــــ ...

و تو مانند نمـ نمـ باران                                         

لبان من را خیس می کنے...

و من تنم خیس می شود از خجالتـــ بوسه...

بوسه ای داغ...

 که همیشه آرزویش را داشتیم...

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 18:2 توسط شقایق| |

وقتی دیر می آیی ؛

دلم هزار جا نمی رود...

یک جا می رود...

آن هم ...

خانه ی رقیبـــ ــ ـ !!

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 14:47 توسط شقایق| |

 

تو را خودم چشم زدم...

بس که نوشتمت میان شعرهام

بی آنکه اسفند بچرخانم میا ن واژه ها

تو را خودم چشم زدم

می دانم...

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 9:4 توسط شقایق| |

گذشته ی من گذشت!

حتی میتوان گفت که درگذشت...

و من برایش ماه ها سوگواری و سکوت کردم.

خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاش های فراوان گفتم!

ولی دیگر بس است!

من به شروعی دیگر می اندیشم...

و شروع زندگی دیگر

و حس ناب تازه شدن!!

تولدم مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 0:31 توسط شقایق| |

اشکهایم که سرازیر میشوند

 

دیری نمی پاید

 

که.......قندیل می بندند

 

عجیب سرد اســت

 

هوای نبودنت

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 8:57 توسط شقایق| |

ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﺗﻮﻣﺤﮑﻮﻣﻢ ﺑﻪ ﺣﺒﺲ ﺍﺑﺪ!!

ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩﻡ ......

ﻭﻗﺘﯽ...

ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺎﻥ ﺑﺮﺳﺮﻡ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:

هی ...

ﺗﻮ ...

ﺁﺯﺍﺩﯼ!

ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺎﻣﻬﺎﯼ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻠﻮﻝ من مي آمد...

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 9:5 توسط شقایق| |

یه وقت به سرت نزند!

 

 که شعرهایم را بتکانی…

 

چرا که رسوا خواهم شد…!

 

و همه خواهند دید!!

 

لحظه لحظه تو رادرمیان واژه هایم!!!…

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 12:26 توسط شقایق| |

وقتی یه آدم می‌گه:

«هیشکی منو دوست نداره!»

منظورش از

«هیشکی»

«یک نفر»

بیشتر نیست.

همون یه نفری که واسه اون آدم همه‌ کسه …!

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 12:37 توسط شقایق| |

روزی فکر میکردم

 اگر او را با دیگری ببینم

 شهر را به آتش میکشم

 ولی....

 امروز حاضر نیستم

 کبریتی روشن کنم

 تا بدانم

 او

 کجاست!!

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 16:32 توسط شقایق| |

چه اهمیتی دارد ......
 
که تنم به تنت نخورده باشد .........
 
خیالت هر شب خوابیده است
 
در آغوش خیالم
 
و
 
 از این هم آغوشی ...
 
 هر روز شعری متولد شده است
 
 برای تو ....
نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 12:17 توسط شقایق| |

هنوز هم دلم تنگ مي شود

براي محض حرف زدنت

و برای تکيه کلامهايت

که نمی دانستی

فقط کلام تــــــــــو نبود

من هم به آنها …

تکيه داده بودم!
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 13:37 توسط شقایق| |

شب خوابیدی تو تختت هی قلت میخوری...

بعد گوشیتو بر میداری مینویسی "خوابم نمیبره".....

سرد میشی...بغض میکنی.....

میبینی هیچکسی رو نداری که واسش اینو بفرستی.....

تنهایی سخته...خیلی...

و سخت تر از اون اینه که خودت بخوای تنها باشی

تا کسی تنهات نزاره و درد نکشی...

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 13:8 توسط شقایق| |

خاموش میکنم سیگارم را

روی این دل

بر این احساس

باید ترک کنم

هم سیگار را 

هم تو را

بی فایده است

هزاران بار ترک کرده ام

هر بار بیشتر میشود

اعتیادم

به ذره ذره مردن

خوب دست در دست هم داده اید .

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 13:8 توسط شقایق| |

تلخ تر از خود

جدایی‌ها

آنجایی است

که بعدها

آن دو نفر

هی باید وانمود کنند

که چیزی بینشان نبوده

که هیچ اتفاقی نیفتاده

که از همدیگر هیچ خاطره‌ای ندارند

هی باید وانمود کنند...

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 11:45 توسط شقایق| |

همین حالا

با چشمای گریون

و دل پر از غم

 می گم

 از تمام آدم های

حسود و بخیلی

که باعث جدایی

 من و عشقم

می شن

متنفرم ... !

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 20:23 توسط شقایق| |

وقتي دير رسيدم و با ديگري ديدمت

 

فهميدم كه گاهي

 

هرگز نرسيدن بهتر از دير رسيدن است..

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 15:51 توسط شقایق| |

خدایا............

از تو دلگیرم ؛

به قولت وفا نکردی .....

گفته بودی حق انتخاب دارم!

پس چرا انتخابم در آغوش دیگریست؟؟؟!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 15:16 توسط شقایق| |

در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز می گفتند :

 

" بدون تو حتی نفس هم نمی توانم بکشم "

 

و امروز

 

 

در آغوش دیگری نفس نفس میزنن !!!

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 14:52 توسط شقایق| |

وقتی یکی عاشقته تو دوسش نداری.

بعدش که عاشقش میشی

اون

دیگه عاشقت نیست.

اونوقت میفهمی که چرا اول قصه میگن:

یکی بود!

یکی نبود!

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 22:13 توسط شقایق| |

دوستت دارم

 

را براي هردويمان فرستادی!!!

 

هم منهم او

 

خيانت ميكردی

 

 يا

 

عدالتت بود؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 16:12 توسط شقایق| |

چقدر سخته

تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده و

 به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی

به جای اینکن لبریز از کینه و نفرت بشی

 حس کنی هنوزم دوسش داری.

چه قدر سخته

پشتت بهش دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

ولی مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوزم

دوسش داری...

نوشته شده در جمعه 18 آذر1390ساعت 13:26 توسط شقایق| |

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی

هزار بار تو خودت بشکنی

اونوقت آروم زیر لب بگی

گل من

باغچه ی نو

مبارک.

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 12:13 توسط شقایق| |

               نگران نبودنت نباش

                نفرینت نمیکنم!

                همین که دیگرجایت در

                دعاهایم

                خالیست

 
                برایت  کافیست!!

نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 17:29 توسط شقایق| |

کاش میفهمیدی قهر میکنم

 

تا دستم را محکمتر بگیری

 
 و بلندتر بگویی بمان...
 
 
نه اینکه
 
 
شانه بالا بیندازی و
 
 
 ارام بگویی ...
 
 
هرطور راحتی...
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 12:6 توسط شقایق| |

خدا جون میشه تو امشب...منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم...دیگه وقتشه بمیری؟

خداجون میگن تو خوبی...مثل مادرا میمونی...
اگه راست میگن ببینم ،عشق من کجاست؟میدونی؟


خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من
من میخوام که زود بمیرم
...آخه سخته زنده موندن...


 

من که تقصیری نداشتم...پس چرا گذاشته رفته؟

خداجون تو تنها هستی...میدونی تنهایی سخته...

زنده بودن یا مردن من...واسه اون فرقی نداره

اون میخواد که من نباشم...باشه اشکالی نداره...

خداجون میخوام بمیرم...تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه...حتی واسهً یه ساعت

خداجون میشه تو امشب...منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشمدیگه وقتشه بمیری؟

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 14:45 توسط شقایق| |

کابوس میدیدم از خواب پریدم که به اغوش تو پناه ببرم

افسوس...............

یادم رفته بود که از نبودت به خواب پناه بردم.
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 15:10 توسط شقایق| |

  هميشه اشک اونايي که به فکرمون هستن رو در مياريم..
                        

  هميشه واسه کسايي که به فکرمون نيستن اشک ميريزيم..
                       

  هميشه به کسايي که اصلا به يادمون نيستن فکر ميکنيم..
                    

  هميشه کسايي که اصلا فکرشم نميکنيم به يادمونن..

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 11:1 توسط شقایق| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت